عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
353
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
چه رومى چهرگان دارم چه تركان نهان دارم * چه عيب است آن هلاوو را نمىدانم ، نمىدانم " « 1 » سپس به مردمى كه براى تسلى به دو پناه آورده بودند ، فرمود كه : از حملهء مغول شكستى بر شما نخواهد رسيد و با اين گفتار به مردم دل و جرات بخشيد و از اين راه نيروى معنوى آنان را تقويت كرد « 2 » بدين نكته هم مخصوصا اشاره كنيم كه مولانا هيچگاه بر تركتاز مغول نمىتاخت و از آن بد نمىگفت : " مىگريزند خلق از تاتار * خدمت خالق تتار كنيم بار كردند اشتران ، بگريز * رختمان نيست ، ما چه كار كنيم ؟ « 3 » در شعر ديگر گويد : تاتار هجر كرد سياهى و عنبرى * زان مشكهاى آهوى تاتارم آرزوست " « 4 » در شعر ديگرى ترس از تاتاران را كارى عبث مىداند و مىگويد : تو ز تاتار هراسى كه خدا را نشناسى * كه دو صد رايت ايمان سوى تاتار برآرم " « 5 » در غزل ديگرى گويد : " جملهء صحرا و دشت پر ز شكوفه است و كشت * خوف تتاران گذشت ، مشك تتاران رسيد " « 6 »
--> ( 1 ) مناقب العارفين ، ص 262 - 258 . ( 2 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 261 . ( 3 ) كليات شمس ، ج 4 ، ص 83 . ( 4 ) همان كتاب ، ج 1 ، ص 263 . ( 5 ) همان كتاب ، ج 3 ، ص 297 : محمود خان غازان از ايلخانان 704 ه / 1304 م كه به مولانا ارادت داشت مىگفت : كه : مولانا اين غزل را براى من فرموده است . دستور داده بود براى او لپاچهاى ساخته و تمام اين غزل را به زر روى آن دوخته بودند . چون بر تخت مىنشست ، آن جامه را بر تن مىكرد ( مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 849 - 848 و به نقل از آن : سفينهء نفيسهء مولويان ، ص 18 ) . ( 6 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 197 .